
وای از غم تقدیر
احساس تو افکار مرا باز به هم زد
رویای تو برگشت و دوباره به سرم زد
این دل که جدا نیست شبی از تب عشقت
در کوچه احساس شبی با تو قدم زد
تو بی خبر از حال دلم نیستی ای گل
وای از تب عشق تو که بر جان و تنم زد
من تاب ندارم که ببینم گل رویت
مهتاب رخت طعنه به قرص قمرم زد
چشمان غزلواره ی تو راوی عشقند
بی تابی چشمان تو آتش به شبم زد
جادوست نگاه تو که مسحور تو هستم
سرمستی تو تیشه به عقل و خردم زد
آشفته دلم بی تو شب و روز ندارم
وای از غم تقدیر که بر بال و پرم زد
بی خوابی چشمان من از عشق نهان است
از شرم نگاه تو که دامن به تبم زد
عاقلتر از آنی تو که بگریزی از این عشق
عشقی که خدا بر سر راه تو رقم زد
احمد باقری
ما را در سایت آنا یوردوم شربیان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 126